مرد شماره 1

میخواستم شروع مهرماه را تبریک بگم که خاطره های بسیاری باز مرا درگیر خود ساخت.اول از اولین روز مدرسه خودم در اول دبستان مینویسم یاد دارم و بسیار خوب خوب یادم هست گویی همین دیروز و شاید نزدیک تر از آن بود یادمه روز اول لباسامو پوشیدم و به خانه گفتم من میرم مدرسه و کسی منو با خودش نبرد و تنها خودم رفتم کمی دیر راه افتاده بودم و به این خاطر وقتی به مدرسه رسیدم دیدم بچه ها صف بسته اند و من مجبور شدم اولین روز ته صف کلاس اول واسم چون روز اول بود بچه ها شور و شوق زیادی داشتند و نمیذاشتن جلوی هیچ کدوم وایسم بعداز صحبت های مدیر به داخل کلاس رفتیم روز دوم چون خیلی دوست داشتم صف اول وایسم زودتر رفتم و دقیقا اول صف ایستادم شروع شد از آن به بعد همیشه صف اول وایمیستادم و دقیقا نیمکت اول می نشستم یادمه کلاس اول تا سوم شاگرد ممتاز نمی شدم ولی درسم خوب بود معلم کلاس اولم خانم فتاحی به من علاقه خاصی داشتند و مرا خیلی دوست داشت کلاس سوم ابتدایی شاگرد پنجم شدم  و کلاس چهارم و پنجم هم شاگرد دوم و سوم میشدم یادمه معلم از گل های پلاستیکی همانند گلی درست کرده بود و نام بچه ها رو به ترتیب شاگرد اوی تا آخر نوشته بود و من پنجم شده بودم خیلی دوست داشتم  آن بالا بالای همه اسم ها باشم و  افتخار عجیبی بین بچه ها داشت چون در خانه ما کسی نبود در ابتدایی درس یادم بده نمی تونستم چه طوری درس بخونم تا اینکه وارد کلاس اول راهنمایی شدم دیگر کمی بزرگ شده بودم و میدانستم درس خواندن چیست از کلاس اول راهنمایی تا کلاس سوم راهنمایی من سه سال پیاپی شاگرد اول بودم دیگر کسی در آن دوران توانایی نزدیک شدن به معدل من را نداشت چه بماند شاگرد اولی و من همیشه با اختلاف بسیار زیادی مرد شماره 1 بودم یه خاطره از سال سوم راهنمایی توی جشن 22بهمن جایزه میدادند و مدیر بی اختیار قبل از همه نام من بر زبانش جاری شد و گفت نفر اول احسان بیات چون در هر سه سال مدیر ما بود مرا خوب خوب میشناخت و عادت کرده بود اسم من رو اول همه بگه  به نظرم اگر مغرورانه نباشد حتی خدا هم به شنیدن نام من عادت کرده بود بعد جایزه منو به ناطم داد من در میان تشویق همگان از صف جلو رفته از پله ها بالا رفتم از اول با همه معلمان دست دادم به ترتیب تا به ناظم رسیدم با او دست داده  سلامی و خنده ای و جایزه را مثل همیشه گرفتم مدیر خوبمان که من خیلی دوستش داشتم و با من خیلی رفیق بود بعد از ناظم ایستاده بود و نام ها را میخواند من بعد از گرفتن جایزه یادم رفت با ایشان نیز دست دهم نمی دانم چرا در حال برگشت به صف تنها یادم افتاد و من تا امروز ناراحت آن لحظه ام شاید چیدش معلمان خوب نبود چون اکثرا نفر آخر جایزه ها رو میداد.وارد دبیرستان شدم مدرسه جدید با دانش آموزان جدید من با اختلاف بسیار ناچیزی شاگرد دوم شدم البته اون نفر اول نامرد خیلی اهل تقلب بود.کلاس دوم و سوم درسم خوب بود در آن زمان به دلیل ساختن ساختمان و من بیشتر باید بالای سر کارگر ها بودم به درس نرسیدم تا پیش دانشگاهی که شوق دانشگاه من رو باز مرد شماره1 کرد.و حال که در آستانه دکترا هستم میگویم"من از همان کودکی ام راهم راه دکترا بود". یادمه بچه که بودیم توی فوتبالیست ها یه قسمتش قبل بازی کاکرو یه انگشتش رو بالا گرفت و گفت قسم میخورم در پایان بازی ما برنده بازی خواهیم شد من هم قسم میخورم بعد از آزمون دکترا من قبول خواهم شد و در خاطره ای دیگر سال1999جام قهرمانان تیم منچستر یونایتد که من خیلی دوستش دارم در دقیقه90بازی از بایرن عقب بود مثل من که بدون دکترا عقب افتاده ام فرگوسن بزرگ در آن دقیقه از روی نیمکت برخواست با اشتیاق کنار زمین رفت و برای تیمش دست زد و با دستانش اشاره کرد تیمش جلو بکشد دیوید بکهام اسطوره ای هم در زمین بود منچستر یونایتد در یک دقیقه ی باقیمانده2گل زد و قهرمان شد و من همانند دیوید بکهام اینبار پدرم خان دکتر را می بینم که برایم در آستانه آزمون دکترا دست میزند و مرا به تلاش بیشتر تشویق می کند. در پایان یاد گفته پدرم خان دکتر می افتم خان دکتر در خاطراتش چنین مینویسد"دکتر شدن برای من افتخار نبود فقط خواستم پسرم بداند در آینده باید دکتر شود".

دکترا

و مرا نوه ی آقا حسین خان نامیدند و شاید من این همه نبودم اما میخواهم باشم.

دکترا

کسی از رحمت پروردگارش ناامید نمی شود مگر گمراهان.(قرآن کریم سوره حجر)

فقط برای دکتر


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند



همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست


طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند



بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن


با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند



ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز


چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند



نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز


با همان شور و نوا دارد شبانی می کند



گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان


با همین نخوت که دارد آسمانی می کند



سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز


در درونم زنده است و زندگانی می کند




با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من


خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند



بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی


چون بهاران می رسد با من خزانی می کند




طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند


آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند



می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان


دفتر دوران ما هم بایگانی می کند



"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید


ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند